اینجا سرزمین زیتونه

از لحظه ای که از پایتخت به سمت جنوب کشور راه افتادیم تا کیلومترها فقط و فقط درختان سرسبز زیتون در دو طرف جاده است که با فاصله و مرتب کاشته شده اند.

جاهایی هم که درختان زیتون نداره معلومه که به تازگی، درختان کوچک زیتون کاشته شده اند

بی دلیل نیست که زیتون هاش معروفه


آخر هفته ی قبل رو تقریبا داشتیم کلا سریال یوزارسیف رو نگاه می کردیم

بعداز سال ها که این سریال رو دیده بودم چقدر نگاه متفاوتی بهش پیدا کردم

یه جایی یه دیالوگی داشت که منم ناخودآگاه با شیطنت تکرارش کردم:

من (با خنده): آیا مرا می پذیری؟

تو (خیلی جدی): برای چه کاری؟

من (مغموم در دل): هیچی. این گف منم تکرارش کردم


استادای دو تا گروه بچه ها رو دعوت کردن برای شام و نوشیدنی آخر سال کاری

برا من یه جورایی مهم بود چون اولین بار هست که به یه مهمونی رسمی در این کشور جدید میآم

راستش، خیلی وقت بود استرس مهمونی و مهمونی رفتن و لباس پوشیدن نگرفته بودم اما روز مهمونی خیلی دلهره داشتم. گاهی دلم می خواست که یهویی مریض بشم تا دلیل قانع کننده (حداقل برا خودم) داشته باشم و مهمونی نرم. خخخخخخ

رفتم. خوب بود. همه ساده و صمیمی بودن. اهالی اینجا که اصلا لباس عوض نکرده بودن و با همون لباسای کاری اومده بودن. بچه های سمت خودمون که همگی لباس رسمی و مهمونی پوشیده بودن.

اینکه بچه های اینکه لباس رسمی نپوشیده بودن به نظرم دهن کجی به مهمونی اومد. برام جالب نبود اما جالب بود که براشون مهم هم نبود

استادم برا همه درخواست نوشیدنی مخصوص سال نو کرد اما به منم و همکارم گف برای شما دو نفر و خودم نوشیدنی سالمسفارش میدم: از نوعی که بچه ها می خورن :-) یعنی آدم با این همه کمالات تحسین برانگیزه. برا خودش خم مثل ما نوشیدنی غیرالکلی گرفت تا ما خیلی غیرعادی به نظر نیاییم. آفرین به درک و شعور بالا

اما امروز، یا اینکه از مهمونی لذت بردم اما کمی تنها بودم در مهمونی. همه گروه هایی تشکیل داده بودن و من بیشتر نظاره گرشون بودن

تو هم امرور سرت شلوغ بود و درگیر آماده کردن همکارات برای مصاحبه ی فردا. امیدوارم اونا هم موفق باشن


اینجا مردم یاد گرفتن برا هر کاری دلخوشی کنن

تابستون می رسه جشن می گیرن، زمستون میشه جشن می گیرن، آخر سال میشه جشن می گیرن، آفتاب در میآد جشن می گیرن، .

اینکه بشه دلخوش بود فک کنم یه هنره که ماها خوب یاد نگرفتیمش

مامانم همیشه بهم می گف دختر با صدای بلند نمی خنده زشته. هر چند من دختر حرف گوش کنی نبودم و صدای قهقهه ی خنده هام خونه رو پر می کرد اما اینکه نتونی با صدای بلند بخندی ولی بتونی با صدای بلند گریه کنی، خوب نیس

دلم برا دلخوشی خانوادگی مون دور هم تنگ شده

البته دلخوشی از این نوع که بتونی با خیال راحت قهقهه بزنی و ته دلت نلرزه و نگران نباشی که بعدش ممکنه یه دعوای عظیم پشتش باشه


با همکارم صحبت می کردم ماجرای دکتر رو براش تعریف کردم

برا اون هم عجیب بود این طرز رفتار ولی یه نکته ای گفت که کل دیدم رو به ماجرا عوض کرد.

قبلش پرسید آیا دکتر سن بالا بود؟ وقتی گفتم بله گف که پدر مادر من هم نمی تونن انگلیسی حرف بزنن، اون موقع ها مردم مجبور بودن زبان دیگه ای رو در مدارس یاد بگیرن و حق یادگیری زبان انگلیسی رو نداشتن. برا همینم اون دکتره واقعا راست گفته که بلد نبوده

.وای بر من از این قضاوت های زودهنگام و یک طرفه ام که کلی هم باعث ناراحتی خودم میشه

خدایا برای خودم و اون دکتر طلب مهربانی و بخشش و برکت می کنم

آمین


امروز رفته بودم دکتر ویزیتم کنه در حالیکه از سه ماه قبل براش وقت گرفته بودم

رفتم و حدود یک و نیم ساعت هم نشستم

دیدم هر کی بعداز من اومده، دکتر داره اسمش رو صدا می زنه و یکی یکی میرن و میآن اما من همچنان نشستم

اول خواستم برم کولی بازی دربیارم بگم من چرا هنوز نشستم با اینکه از سه ماه قبل وقت گرفتم؟ مصلا دارم در یه کشور جهان اولی زندگی می کنم؟ پس کو احترام به زمان؟ احترام به مریض؟

اما نشستم. متوجه شدم مشکلی پیش اومده که بالاخره منشی اومد صدا کرد و گف: دکتر نمی تونه شما رو ویزیت کنه :-( چرا؟ چون خانم دکتر بلد نیست انگلیسی حرف بزنه

راستش، هم بهم برخورد، هم ناراحت شدم و هم موندم چکار کنم.

که منشی گف اگه بخوای دکتر مطب همسایه می تونه انگلیسی صحبت کنه اگه امکان داره ایشون تو رو ویزیت کنه.

برا من که فرقی نمی کرد. خانم دکتر دوم مهربون و خوش برخورد و بسیار ماخوذ به حیا بود. خوشم اومد ازش.

راستی، از اینکه منشی برا مشکل پیش اومده راه حل ارائه کرده بود خوشم اومد و این باعث شد که ناراحتی ام بابت تلف شدن وقتم تا حدی فراموشم بشه اما ته دلم از اینکه یک ساعت و نیم نادیده گرفته شده بودم کمی دلخور بودم

شاید موارد اینچنین که در این مدت کم برام اتفاق نیافتاده انگیزه ام رو برا یادگیری زبان جدید چند برابر کرده


مرسی خداجونم به خاطر لطف و مهربونی ات که در زندگی نصیبم می کنی

مرسی بابت نعمت های بی کرانت که بر من نثار می کنی

مرسی بابت خانواده ی خوبی که دارم

مرسی بابت دوست جانان خوبی که دارم

مرسی که منو از نعمت هات بهره مند می کنی

مرسی که زندگی من لحظه لحظه اش با هدایت و راهنمایی تو به کمال می رسه

بعداز این هم نگهدار و نگهبان زندگی من و خانواده و عزیزم باش لطفا

خداوندا نعمت ها و دلخوشی ها و سلامتی و مهربانی ات رو بر من و خانواده و عزیزم زود و از راه هایی آسان رهنمون باش لطفا

آمین

 

دیشب یاد قصه ای که مامانم در بچگی قبل از خواب برام تعریف می کرد افتاد.

من: می خوای برات قصه بگم

تو: آره. تابحال هیشکی به من قصه قبل از خواب نگفته

من: یکی بود یکی نبود، یه دختر بود به اسم ماه پیشونی .

تو: صدای آروم نفس کشیدن و .

شنیدن صدای آروم نفس کشیدن ها رو دوس دارم

خدایا، خانواده ام و تو رو سلامت نگه داره


دیروز داشتم توو سایت به لباسای آف خورده نگاه می کردم یهو چشمم به یه لباس سفید بلند افتاد که 70، 80 درصد آف خورده بود و پایینش هم نوشته شده بود: wedding dress یعنی یه لباس سفید بلند که بالا تنه اش پولک داشت و بی نهایت ساده بود باورم نمی شد لباس عروس می تونه این همه ساده باشه و به این راحتی و به دور از قر و فری فروخته بشه به نظرم قشنگ بود و تحسین برانگیز خوشم اومد ازش :-)
از وقتی که اینجا اومدم، حتی دو سه سال قبل از اون، موهامو کوتاه کردم اما الان تقریبا ماهی یه بار انجامش میدم. دیروز رفتم موهامو کوتاه کنم. خیلی کوتاه. شاید چهار سانت. و خودم از دیدن قیافه ی جدیدم همش ذوق کردم :-) و البته قيافه ی تو رو هم در ذهنم مجسم کردم که میگی،: نهههههههه :-) تنها دفعه ای که موهامو این همه کوتاه کرده بودم ترم اول کارشناسی، همون ماه اول بود که رفتم خیلی کوتاهش کردم. آخه به نظر پدرم، بزرگ شده بودم و می تونستم خودم برا موهام تصمیم بگیرم.

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پنجشنبه ها با استاد بهنام سون پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان دارک فایل فروش بهترین نوع درب ضد سرقت در ایران خرید و فروش فلزیاب بهرنگ